پرسيد:

دوستيم؟

 

خنديدم و گفتم:آره که دوستيم.

 

گفت:

تا کی؟!

 

 گفتم:دوستی که تا نداره!

 

 گفت:

تا مرگ!

 

 جواب دادم:گفتم که تا نداره!

 

 گفت:

تا بهشت!

 

 گفتم:يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون سرش ولی واسه من تا نداره!

 

 اون ميخواست دوستيمون تا داشته باشه و هر چی ميگفتم حرف هام رو نمی فهميد و آخرش با

 

تعجب گفت:((مگه ميشه؟!))

 

 بعدشم کمی فکر کرد و ادامه داد که:

 

 بيا واسه دوستيمون يه نشونه هم بذاريم!

 

 گفتم:تو بذار.

 

 گفت:شکلات!

 

 تو الان شکلاتت رو بده به من و منم شکلاتم رو ميدم به تو.

 

 از اين به بعد هم هر وقت هم رو ديديم يه شکلات تو به من بده و يکی هم من به تو!

 

 قبول کردم و هر بار که همديگه رو می ديدیم يه شکلات ميگذاشتم کف دست اون و بعدشم اون

 

شکلاتش رو می داد به من.

 

 و زير چشمی به هم نگاه ميکرديم و مفهوم نگاهمون اين بود که:

 

 دوستيم؟آره که دوستيم!

 

 هر بار من شکلاتم رو باز ميکردم و با لذت تموم می خوردمش.

 

 آخ که چه طعمی داشت اين دوستی!

 

 و اون با تعجب به من نگاه می کرد و شکلاتش رو ميگذاشت توی يه صندوقچه که همراهش

 

بود!

 

 ميگفتم:بخورش.

 

 ميگفت:تموم ميشه ميخام تا هميشه بمونه!

 

 ميگفتم:چيزی رو که هيچ وقت طعمش رو نچشيدی چه جوری ميتونی واسه هميشه نگهش

 

داری؟!

 

 ميگفت:با گذاشتنش توی صندوقچه!

 

 آخه اينا نشونه ی دوستی مونن!

 

 سال ها گذشت و هر دومون قد کشيديم.

 

 يه روز گفت:دارم ميرم سفر اومدم واسه خداحافظی.

 

 نگران نباشی ها زود بر ميگردم پيش تو و نشانه های دوستی مون!

 

 يه حسی بهم می گفت:اون ديگه بر نميگرده.

 

 آخه حتی طعم يکی از نشونه های دوستی مون رو هم نچشيده بود!

 

 و رفت و ديگه بر نگشت.

 

 اون از اولش هم می خواست بدونه تا کی؟!

 

 فکر کردم چه خوب شد که همه شکلات ها رو خوردم و از خودم پرسيدم:

 

 راستی اون با کرور کرور شکلات نخورده می خواد چه کار کنه؟!

 

 و يادم اومد اين من بودم که هميشه اولين شکلات رو به اون می دادم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه 4 شهریور1386 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت